تبليغاتX
عشق و نفرت

عشق و نفرت

باورش سخته برام

سخته باورش برام تو رو دارن از م میگیرن سخته باورش برام دیگه دستاتو نگیرم سخته تحمل بکنی و ادمی رو که دوستش نداری شبا وقتی دلت  گریه میخواد سرتو رو شونش بزاری سخت  واسه من دوری چشات سخته زندگی بدون صدات کی مثل خودت اینو میدونه کی مثل خودم میمیره برات یه نفر میخواد تورو ازم بگیره یه نفر که قد من دوست نداره یه نفر میخواد منو تنها بزاره جای من دستاشو تو دستات بزاره  یه نفر میخواد تو رو ازم بگیره یه نفر که قد من دوست نداره یه نفر میخواد منو تنها بزاره جای من دستاشو تو  دستات بزاره
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 18:54  توسط s.amini  | 

برای تو....می نویسم

 چشاتو وا نکن  اینجا ،  هیچ چی دیدن نداره   صدای  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

   توی آسمونی که کرکسا پرواز می‌کنن   دیگه هیچ شاپرکی ، حس ِ پریدن نداره

   دستای نجیب ِ باغچه ، خیلی وقته خالیه   از تو گلدون ، گلای کاغذی چیدن نداره

   بذا باد بیاد ، تموم ِ دنیا زیر و رو بشه    قلبای آهنی که ، دیگه تپیدن نداره

   خیلی وقته ، قصه ی اسب ِ سفید ، کهنه شده   وقتی که آخر ِ جاده‌ها رسیدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزیزم   چشاتو وا نکن ، اینجا هیچ چی دیدن نداره


برای تو مینویسم برای تو مینویسم از اعماق احساسم مینویسم تا بدانی تپش قلبم در سینه به خاطر توست برای تو مینویسم که بدانی تو بودی ان یگانه عشقی که در لابه لای خرابه های قلبم لانه کرد.و از انها گلستانی جاودانه ساخت.برای تو مینویسم تا بدانی دوریت برای من مثل دوری ماهی از اب است  و دوری کبوتر از اسمان برای تو می نویسم دیگر از عشق وجودم با فریادی خاموش که در لابلای هیاهوی عشق گم شده.برای تو مینویسم ای عزیز دوست داشتنی ای بهترینم.ای همه زندگیم.

دوستت دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 7:45  توسط s.amini  | 

یه روز سرد و برفی

کاش همیشه یه بهانه ای واسه با هم بودن داشتیم

کاش هیچ وقت به این فکر نمیکردیم که کجایم و  کی هستیم

کاش همه همرنگ میشدن مثل برف  و تو اون سرما برفی بازی میکردن و خوش میگذروند

بدون اینکه توجه کنن که چند روز پیش با اونی که داره به سمت گوله برف پرتاب میکنه

دعوا کرده و کلی حرف بار هم دیگه کردن کاش میشد سفید بود و پاک مثل برف

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 دی1389ساعت 11:11  توسط s.amini  | 

ماندگاری نه یادگاری

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند که من بی او هیچم نیمه شب ها برایش دعا کردم اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و مورد اجابت قرار نداد و او را برد  و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است و با اینکه رفت و دیگر از ان من نیست براش ارزو میکنم و ازخدا بار دیگر التماس میکنم که خدایا اگه صدای منو برای موندن اون نشنیدی لااقل صدای اون برای اینکه من راحت فراموشش کنم بشنو

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 دی1389ساعت 9:28  توسط s.amini  | 

نوشته های سردبیر

سلام دوستان عزیز

امروز امدم تا با شما در مورد اون فکر و ایده جدیدی که قرار بود

تو وبلاگم اجرا کنم صحبت کنم . اون ایده و فکر اینکه از این به بعد

شعر و عشق و عاشقی کمتر بهش رسیدگی میشه و به مسائل دور و برم هم

هرازگاهی توجه کنم وبی تفاوت از کنار مسائل پیرامونم نگذرم

از این به بعد قرار شده یه سری مطلب به عنوان من و پیرامون من به وبلاگم اضافه

بشه و امیدوارم مورد پسندتون قرار بگیره .و مثل همیشه منو از نظرات پر مهرتون

خرسند کنید تا ایراد کارم رو بدونم .ممنون از همه دوستان عزیز شایان ذکر هست که

من با گوشی ام عکس گرفتم و از اینکه کیفیت خیلی خوبی نداره ازتون عذر میخوام امیدوارم

دفعه بعد بتونم عکس های با کیفیت تری بندازم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 دی1389ساعت 21:43  توسط s.amini  | 

من و پیرامون من

امیدوارم داشتن هوای پاک باعث خطرهای دیگه ای نشه

سیم کابل برق یکی از این اتوبوس برقی ها یه چندساعتی یه ترافیک نسبتا

قابل تحملی در یکی از مناطق تهران به وجود اورد که قابل تامل  بود .خط قرمز

ارتفاع سیم رو نشون میده که هم سطح سر اون عابر پیاده است و خیلیخطرناکه

و این تصویر!!!!..........(بدون شرح)

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 دی1389ساعت 21:28  توسط s.amini  | 

بخشش از بزرگان است

سلام

امروز امدم بگم  توروخدا منوببخشید اگه

وقت نکردم وبلاگم رو آپ کنم یه چند هفته هست درگیر یه کتاب عربی هستم

که باید تا اخر این هفته تموم کنم و تحویل بدم متاسفانه خیلی سخت پیش میره

قول میدم این کتاب تموم بشه هفته یه روز یا دوروز وبلاگ رو آپ کنم و تازه یه عالمه

فکر جدید هم دارم مطمئنم اگه مطالبی که قرار از هفته دیگه گذاشته بشه رو

ببنید خودتون متوجه میشید که فکرهام هم بد نیستممنون که مطالب

قدیمی من رو میخونید و تحمل میکنید فعلا تا هفته بعد خدانگهدار 

+ نوشته شده در  شنبه 11 دی1389ساعت 0:6  توسط s.amini  | 

عمرتون به هزار شب یلدا

شب یلدا کـــه رفتم ســــوی خـانه              گرفتـــــــم پرتقـــــــــــــال و هندوانه

خیـــــار و سیب و شیرینی و آجیل              دوتـــــا جعبه انــــــــــــــار دانه دانه

گـــــــز و خربوزه و پشمک که دارم               ز هــــــــر یک خاطراتی جــــــاودانه

شب یلدا بــــــــوَد یا شـــــــام یغما              و یــــــــــــــا هنگــــــــام اجرای ترانه

به گوشم می رسد از دور و نزدیک             نوای دلکـــــــــش چنگ و چغــــــانه

پس از صرف طعام و چــــای و میوه             تقاضــــــــا کردم از عمّـــــــه سمانه

که از عهــــــد کهـــــــــن با ما بگوید            هم از رسم و رســــــــــوم آن زمانه

چه خوش میگفت و ما خوش میشنیدیم    پس از ایشان مرا گـــــــل کرد چانه

نمی دانم چـــــــرا یک دفعـــــه نامِ-            “جنیفر لوپز” آمــــــــــــــــد در میانه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت 7:31  توسط s.amini  | 

پاییز دلممممممممممممممممممممم....

دلم تنگ است ..... دلم چون برگهای پاییزی ....
پر از درد است...........صدای خش خش برگها........
به همراه طپیدنهای قلبم ............میشود آغاز.............
و من تنها تر از تنها...........

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آذر1389ساعت 12:19  توسط s.amini  | 

5باتمام وجود

از صفر تا بيست نمره ات را 5 ميدهم

 اما بدون ريا و با تمام وجودم مثل آن

پنجي که در کودکي بالاترين عدد ذهنم بود

 و حالا دوباره در بزرگسالي با همين 5

قبول دلم شدي دستت را بر سينه ام بگذار.........

 حس ميکني ؟ ...

چه وارونه ميتپد نمره قبولي تو 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آذر1389ساعت 16:20  توسط s.amini  | 

نی نی ها با عکس

خوب خوب خدارو شکر خدا نخواست که من بدقول شم و آبروم بره

بالاخره بعداز چندین ساعت تلاش و کوشش بالاخره یه سایت

برای آپلود کردن که  بدون مشکل باشه پیدا کردم خوب اینم عکس کیانای عمه

عشق عمه جیگر عمه این دخی ما خیلی اروم بود مثل همه دخی ها

ایران  (الان صدای اونای که قراره وبلاگ منو ببینن در بیاد

مخصوصا اقایون اره. جون . خودت.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آذر1389ساعت 10:26  توسط s.amini  | 

جوابیه

سلام یه سلام گرم تو این هوای سرد پاییزی

پاییز رو خیلی دوست دارم راه رفتن رو برگای خشک شده روهم دوست دارم

تقریبا روزی دو بار از توی پارک کنار خونمون رد میشم و یه راست میرم

 سراغ برگای خشک شده  و اونارو له میکنم صدای قشنگی دارن 

 امروز امدم بگم که چرا نتونستم تو این چند وقته یه مطلب جدید بزارم

یه سری از دوستان اظهار لطف کردن و از من خواستن مطلب جدید بزارم وگرنه

اگه این بار بیان تو وبلاگ من ببینن چیزی نیست من باید یه هزینه ای به اونا

پرداخت کنم (عزیز جان من تا حالا از این باجا به کسی ندادم)خوب خوب از شوخی

بگذریم این چند مدت که یه مطلب جدید نزاشتم واسه این بود که سرم شلوغ شده و

کارم خیلی زیاد شده یه کتاب در حال تایپ دارم والانم که  تو ایام سوگواری سالار شهیدان هستیم

و جا داره که این روز هارو تسلیت عرض کنم به تمام انسان های که با تمام وجود ازادی و آزادگی

رو میفهممن (امیدوارم خیلی از ما ها هم از اون ادما باشیم ازادی رو با تمام معنای وجودیش

احساس کنیم و بفهمیم )

وتقریبا همه چیز بهم ریخته تازه تازه از همه مهمتر اینکه دارم عمه میششششششم

(واسه اولین بار)بعدشم اینکه هیچی سرجای خودش نیست قول میدم وقتی از پیش نی نی

جدیده برگشتم براتون یه سری مطلب جدید با عکس نی نی جدید براتون آپ کنم تا این دوست

عزیزی که زحمت میکشه و قدم رنجه می فرمایه و به وبلاگ من سر میزنه  اذیت نشه (و درضمن

باج هم نخواد)خوب دیگه واسه همین بود ان شاا... اگه شد یه چندتا عکس هم از پارک

کنار خونمون براتون میندازم و برگای بیچاره ای که هر روز زیر پای من له میشن

خوب دیگه دوستان امیدوارم عزاداری هاتون موردقبول خدای بزرگ واقع بشه تا شنبه که امیدوارم

بیام و یه مطلب جدی با عکسای جدید داشته باشم بای ایام خوش

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آذر1389ساعت 1:46  توسط s.amini  | 

حرفهای کبوتر تنها

شده بودم مرغ سرگردون تو اسمون

نگاهم تا انتهای افق میرفت و فقط زل زده بودم

 به همون راهی که رفته بود  مطمئن بودم که

برمیگرده رو چه حسابی این همه اطمینان و

 اعتماد داشتم نمیدونم   شاید فکر میکردم اونم

مثل من............ ولی نبود یه سال گذشت دو سال گذشت

عمرم رو به انتها بود ولی از اون خبری نشد حتی یه نامه

 حتی یه خبر تا اینکه یه روز  یه رهگذر امد و به نگاهی

به من انداخت و گفت :تو خودشی اره خودشی ......؟!

گفت بهت بگم که   دیوونه من بالهای سفیدت  رو ببند و

بشین و دیگه منتظر من نباش   من دیگه برنمیگردم

  تا کی قراره زل بزنی به خورشید

نکنه میخوای کور بشی تا بعد بگی از بس به انتظارم نشستی کور

 شدی  پاشو کبوتر پاشو برو رو بلندترین نقطه شهربشین

و بالهای سفیدت رو ببند و نگاهت رو از رو خورشید بردار و

 به آسمون نگاه کن مطمئن باش منو پیدا میکنی من چند

 سالی هست که دارم از بالا بهت نگاه میکنم ولی تو فقط

به راهی که من رفتم زل زدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 13:29  توسط s.amini  | 

احتیاط کن

مثله فرشته ها شده ای احتیاط کن*

زیبا و با صفا شده ای احتیاط کن*

درهای بی قراری پروانه بسته نیست*

ای غنچه ای که وا شده احتیاط کن*

دیدم کسی که رد تو در باد میگرفت*

در باد اگر رها شده ای احتیاط کن*

از حالت نگاه تو احساس میشود*

با عشق آشنا شده ای احتیاط کن*

می ترسم از چشم بد این حسود ها*

تفسیر رنگ ها شده ای احتیاط کن*

وقتی طلوع میکنی از پشته پنجره*

قابی پر از بلا شده ای احتیاط کن*

چندی است من عاشق این زندگی شدم *

حالا که جانه ما شده ای احتیاط کن

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آذر1389ساعت 11:47  توسط s.amini  | 

اه از این نا رفیقان که تا دم مرگ هم نارفیقند

 هرگزم امید و بیم از وصل و هجر یار نیست
عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران کار نیست

هر شب از افغان من بیدار خلق اما چه سود
آنکه باید بشنود افغان من بیدار نیست

در حریمش بار دارم لیک در بیرون در
کرده‌ام جا تا چو آید غیر گویم یار نیست

دل به پیغام وفا هر کس که می‌آرد ز یار
می‌دهم تسکین و می‌دانم که حرف یار نیست

 گلشن کویش بهشتی خرم است اما دریغ
کز هجوم زاغ یک بلبل درین گلزار نیست

سر عشق یار با بیگانگان هاتف مگو
گوش این ناآشنایان محرم اسرار نیست

+ نوشته شده در  شنبه 29 آبان1389ساعت 18:40  توسط s.amini  | 

سنت شکنی از شعرو شاعری به ورزش و ورزش کاری

سلام سلام و سلام یه سلام ورزش کاری

امروز امدم یه مطلب بزارم و به همه ورزشکاران خانم ایران خسته نباشید بگم

من چون خودم یه دستی تو تکواندو دارم خواستم یه خسته نباشید مخصوص بگم

به خانم ها راحله آسمانی ،سوسن حاجی پور،سمانه شش پری، سارا خوش جمال فکری

پریسا فرشیدی و غیره................. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 28 آبان1389ساعت 11:31  توسط s.amini  | 

شمارش روزها اغاز شد...... چیزی به انتها نمانده

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است
نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟

+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 18:35  توسط s.amini  | 

بازی اعداد .............. نه ؟ دوستت دارم فقط همین

1000 بار در 900 جمله عاشقانه در 800 جاي مختلف به 700 نفر مطرح كردم از 600 نفر 500 نفرآنها جمله عاشقانه به 300 زبان در 200 برگ ترجمه كردند 100 جمله آنرا 90 روزه روزي 80 دقيقه دقيقه اي 70 بار برايت خواندم 60 جمله آنرا 50 روزه روزي 40 مرتبه باز برايت تكرار كردم 30 تاي آنرا آموختي در عوض 20 دقيقه 10 بار از تو 9 سوال كردم 8 بار به 7 سوال من 6 جواب دادي در عوض 5 روز 4 مرتبه تورا در 3 كافه دعوت كردم 2 ساعت خواهش كردم تا 1 بار

 گفتي ............... دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 19:52  توسط s.amini  | 

تلخه ولی واقعیته

   نه واست دلتنگم نه ازت دلگیرم

 تک و تنها دارم از غمت میمیرم

 من که خواستم به چشات عشقمُ هدیه کنم

 دارم از پا در میام تا بهت تکیه کنم

 من که میگم دوست دارم ، هر شب و روز عاشقتم

 دیوونگی نکن بیا ، من که هنوز عاشقتم

 حیف لحظه هایی که پای چشمات سر شد

 دل من تنها بود بی تو تنهاتر شد

 برو تو آیینه ببین از خودت چی ساختی

 بگو به چه قیمتی عشقُ دور انداختی

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 آبان1389ساعت 20:47  توسط s.amini  | 

من آن دیوانه ام که دیوار دلم کوتاه است

مگر؟؟؟؟؟؟؟

  اینکه دلتنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟

 اینکه از من دلخوری انکار می‌خواهد مگر؟

 وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش دل بریدن وعده دیدار می‌خواهد مگر؟

 عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می‌شویم اشتباه ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟

 من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند لشکر عشاق پرچم‌دار می خواهد مگر؟

با زبان بی‌زبانی بارها گفتی:"برو"

! من که دارم می‌روم!

اصرار می‌خواهد مگر؟

*روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود* خانه دیوانگان دیوار می‌خواهد مگر؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 آبان1389ساعت 20:56  توسط s.amini  | 

.................خدا اینجا بود و من

پیش از اینها فکر میکردم که خدا / خانه ای دارد کنار ابرها / مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا / پایه های برجش از عاج و بلور / بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برف کوچمی از تاج او / هر ستاره، پولکی از تاج او / اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان / رعدو برق شب، طنین خنده اش / سیل و طوقان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب / برق تیغ خنجر او مهتاب / هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست / بیش از اینها خاطرم دلگیر بود / از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین /  خانه اش در آسمان، دور از زمین / بود، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود / در دل او دوست جایی نداشت / مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا / از زمین، از آسمان، از ابرها / زود میگفتند: این کارخداست

پرس وجو از کار او کاری خداست / هرچه میپرسی، جوابش آتش است / آب اگر خوردی، عذایش آتش است

تا ببندی چشم، کورت میکند / تا شدی نزدیک، دورت میکند / کج گشودی دست، سنگت میکند

کج نهادی پای، لنگت میکد / با همین قصه، دلم مشغول بود / خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب میدیدم که غرق آتشم / در دهان اژدهای سرکشم / در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین / محو میشد نعرهایم، بی صدا / در طنین خنده ای خشم خدا

نیت من، در نماز و در دعا / ترس بود و وحشت از خشم خدا / هر چه میکردم، همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود / مثل تمرین حساب و هندسه / مثل تنبیه مدیر مدرسه /

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله / سخت، مثل حل صدها مسئله / مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود / ***


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 آبان1389ساعت 8:55  توسط s.amini  | 

..................با خدایممممممممم یا نا

باتو هستم ای غریبه،آشنایم میشوی؟

آشنای گریه های بی ریایم میشوی؟

مثل باران آشنای بی صدایم میشوی؟

 روزگار، این روزگار بی خدا تا زنده است

 ای غریب آشنا، آشنایی با خدایم میشوی؟

 من که شاعر نیستم شکل غزل را میکشم

رنگ سبز دلنشین صفحه هایم میشوی؟

ای غریبه با شکوه و دلخوشی همسرای

 خنده های باصفایم میشوی؟

بوی غربت میدهد این لحظه های بی کسی

 با تو هستم ای غریبه آشنایم میشوی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 7:43  توسط s.amini  | 

.................دختری مثل فرشته ها

به این مسئله فکر کنید

همسرم نواز با صدای بلند گفت: تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ می شه بیای و به دختر عزیرت بگی غذاشو بخوره؟  من روزنامه رو به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.  تنها دخترم آوا، به نظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.  ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت.  آوا دختری مودب و برای سن خود بسیار باهوش هست.گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: چرا چند قاشق نمی خوری عزیزم؟ فقط به خاطر بابا. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید... آوا مکث کرد. بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم می دی؟ دست کوچک دخترم رو که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: قول می دهم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389ساعت 10:45  توسط s.amini  | 

راز زوج خوشبخت در سالگرد ازدواج

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.

سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.

سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.

وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"

همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!
+ نوشته شده در  شنبه 1 آبان1389ساعت 9:17  توسط s.amini  | 

منند.......................؟

افراد افسرده نخوانند

قسم به رهگذرانی که بیخیال منند            کلاغ ها نگران های قیل قال منند

 برای شرح من از افتاب ایه بخواه               اصول ومنطق وجغرافیا وبال منند

 مرا به نام نبود ونشد صدا بزنید                  سقوط وصخره وفریاد شرح حال منند

 درون گودترین غارهای دریایی                   ستاره ها نگران دل زلال منند

 ودرکنار خودمن چه دست ودل هایی          که لحظه لحظه شمار شب زوال منند

 چگونه گفت وشنودی کدام گوش زبان          که نغمه های اساطیر نیز لال منند

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مهر1389ساعت 7:9  توسط s.amini  | 

گفتم و گفت................

 

گفتم: خرابت میشم   / گفتا :تو آبادی مگر

گفتم :ندادی دل به من  / گفتا: تو جان دادی مگر

گفتم :ز کویت میرم /  گفتا: تو آزادی مگر

گفتمِ: فراموشم نکن /  گفتا:تو در یادی مگر

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مهر1389ساعت 7:40  توسط s.amini  | 

امیدهای فردا

 گفتم بودم یه چندتا عکس از بچه های که روز تولد

حضرت معصومه به دنیا امدن گرفتم امروز اونا گذاشتم

تا همه و اگه خانواده هاشون امدن ببین این اولین عکس

 که اسمش هم معصومه است یه دخمل خوشگل ومامانی

معصومه خانم

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مهر1389ساعت 10:7  توسط s.amini  | 

خاطرات سفر دو روزه

مطلبی از نویسنده وبلاگ

سلام به همه کسانی که با نیلوفرانه بودن و حالا من

رو با این وبلاگ جدید همراهی می کنن

دیروز شنبه روز تولد حضرت فاطمه معصومه (س) بود

که روز دختر هم بود من از طرف خودم این روز رو

 به همه دختران ایران تبریک میگم مخصوصا

به اون دخمل کوچولوهای که توی این روز به دنیا امدن

من بر حسب اتفاق اون روز  تو بیمارستان

ولی عصر (ع) شهر قم بودم اون شب که تولد

حضرت معصومه بود یه دختر تو ی اون بیمارستان

 به دنیا امد البته دخمل و پسری زیادی به دنیا امدن

ولی فقط یه دخمل خوشگل بود که اسمش رو گذاشتن

 معصومه اون شب من توی اتاقای  اون بیمارستان

سرک کشیدم و عکس بعضی از بچه رو به اجازه

مادرشو گرفتم و گفتم که توی وبلاگم عکساشون رو

میزارم و ادرس وبلاگ رو براشون نوشتم و گفتم که

 بیان  و عکسای بچه هاشون رو نگاه کنن

امروز تازه از راه رسیدم خسته ام فقط امدم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مهر1389ساعت 18:21  توسط s.amini  | 

بازیچه عشق ......

 مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

خیانت قصه تلخی است اما از که می‌نالم

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

نسیم وصل وقتی بوی گل می‌داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را

نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است

که وحشی می‌کند چشمانش آهوان صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 9:11  توسط s.amini  | 

قوزک پا

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

چشای همیشه گریون اخه شستن نداره

تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

میخوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم

تب بی تو بودنو از لب سردت بچشم

نطفه باز دیدنت رو توی سینم بکشم

مثل سایه پا به پا من تو رو همرام نکشم

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

بذار من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم

برم و گوشه تنهایی و غربت بگیرم

من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیره غمت

دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه موندنت

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مهر1389ساعت 9:50  توسط s.amini  |